Random Articles

سفر به ترکيه – قسمت دوم – كاظم مجدم PDF Print E-mail

قسمت دوم

دسـتـگـيـري

 

در شهر "وان" پس از تهیه دارویی که لازم داشتم، بالافاصله شهر را به مقصد شمال (جهت دور زدن درياچه اي كه بين شهر وان وبقيه خاك تركيه قرار دارد) ترک کردیم. در منتهي اليه شمال شرق درياچه به شهر كوچك مراديه (مرادي) رسيديم. اتوبوس ما در ايستگاه بازرسي كه در راه ترانزيت "وان ـ استانبول" درنزديكي شهر مراديه قرار داشت و متعلق به ژاندارمري (ژاندارما) کشور تركيه بود، ایستاد. یکی از مأموران پاسگاه، پاسپورتهاي خارجيان كه ما باشيم (افغاني ، پاكستاني و من، که همه ما داراي پاسپورت جعلي ايراني بوديم ) را جمع آوري کرد و بعد از آن ما را از اتوبوس پياده كردند و در اتاقي که يك کامپيوتر کهنه ای در آن بود، قرار دادند. فرمانده مقر ژاندارمري مرتباً  اسم و فاميل ما را سوال مي كرد و معلوم بود که توصيه ها و اقدامات قاچاق برِ طرف ترکيه بر او تاثيري نگذاشته است. از بخت بد، همسفران پاكستاني و افغاني عاجزتر از آن بودند كه حتي بتوانند نام، نام خانوادگي و نام پدری که در پاسپورت جعلی ایرانی آنان نوشته شده بود را حفظ كنند. فرمانده مدام در حرکت بود. گاهی از موبايل خود برای صحبت استفاده مي كرد و گاهی با تلفن عادی شماره اي مي گرفت. این کار را بارها تکرار كرد، گويي شماره مورد نظر وي يا مشغول بود يا در طرف دیگر، كسي گوشي را  بر نمي داشت. او خيلي مشكوك شده بود و سعي مي كرد در مورد ما  از شخصی و یا مرکزی، اطلاعی به دست آورد. بالاخره به انگليسي به ما گفت كه پاسپورت ها مشكل داردند و مرتبا اين جمله را تكرار مي كرد(passport problem). چندين بار سربازان پاسپورتها را توسط كامپيوتر بررسي كردند. بعد از آن ما را به اتاق ديگري منتقل کردند. فرمانده که ظاهراً دليل جديدي بدست آورده بود، به اتاق نگهداری ما آمد و با نشان دادن عكس يكي از دو افغاني كه در ترمينال وان به ما ملحق شده بودند سعي داشت بيان كند كه این افغاني برخلاف عكس پاسپورتش، چشمانش رنگی ست. جوان افغاني با فارسي دست و پا شكسته اي به من گفت در هنگامی که عکس پاسپورتش را می گرفت چشمانش را سرمه کشیده بود، و به این دلیل رنگشان در عکس با رنگ واقعی، فرق می کند. در هر حال اين مساله برای ژاندارمری ديگر جاي هيچ شكي باقي نگذاشته بود و ما را بعد از سه ساعت به پادگان ژاندارمري در مراديه منتقل کردند. در آن موقع تقريبا دو ساعت از رفتن اتوبوس و قاچاق بر (کرد ترکيه) مي گذشته بود. قاچاق بر  از ترس شناسايي، هيچ کمکي بما نکرد.

بعد از انتقال به پادگان، مارا به راه رويي بردند و منتظر شديم در اين حين با يک سرباز عرب اهل اسکندرون آشنا شدم و توانستم با کمک او اطلاعاتي در مورد شیوه برخوردشان با ما، کسب کنم. پس از يک ساعت دوباره ما را به اتاقي كه چند كامپيوتر قديمي در آن قرار داشت، بردند. دوباره سوال و جواب در مورد اسم و فاميل جعلي از نو آغاز شد، و بعد از آن ما را يكي يكي و گاهي هم دوتا دوتا به داخل اتاق دیگری می بردند و پس از تفتيش دقيق (به استثنای من ) ساعت، خودکار، پول و كيف های سفر ما را ضبط نمودند. از نحوه ثبت پولها و عکس العمل سرور انگیزی که پس از یافتن مقداری پول در جیبم نشان دادند، دریافتم كه هيچ دقتي در كار نبوده، آنان نمي خواهند پولهاي ما را پس بدهند. بعد از چند ساعت مترجمی كه كمي فارسي مي دانست، آمد.  من و دو افغاني را ايراني معرفي كرد و بقيه را افغاني و پاکستانی تشخيص داد.

سرانجام بعد از ساعتها انتظار در راهروی مقابل اتاق فرمانده، ما را به اتاقي كه به آن "كازينو" مي گفتند و محل استراحت سربازان بود، بردند. در اين اتاق سربازاني كه نوبت نگهباني خودرا انجام داده اند، دو ساعت به دو ساعت، برای استراحت و كشيدن سيگار و نوشيدن چاي، خوردن ساندويچ ... و تماشای فيلم و موسيقی ماهواره ای به اين اتاق مي آمدند.

نحوه نگهداري بازداشتگان در پادگان ژاندارمري مراديه( مرادي)

در كازينو ما را دور دو ميز در گوشه شمالي اتاق نشاندند(اين امرباعث شد ما در کنترل کامل آنان باشيم). بالای سر ما تلويزيون در حال بخش موسيقي تركي با صداي بلند بود و دود سيگار همه جا را فراگرفته بود. در وسط اتاق بخاري ذغالي قرار داشت.

سربازان ترك مرتب در حال خوردن بيسكويت و ساندويچ، نوشيدن نوشابه و آب ميوه و كشيدن سيگار بودند، به نظر مي رسيد كه ارتش تركيه اهميت کافی را به نيروهاي خود مي داد و آنها را كاملاً تامين مي كرد. نظام قابل قبولي بر پادگان حاكم بود. هر سرباز پس از ورود به اتاق سريعاً خشاب اسلحه خود را خارج مي كرد و در مكاني كه در كمربند وي تعبيه شده بود قرار مي داد. با اين عمل خلع سلاح سربازان، توسط بازداشتی ها هيچ فايده اي نخواهد داشت، چون اسلحه ها خالي بود. و علت نگهداری در گوشه اتاق، محصور كردن ما در آن گوشه که امكان مراقبت را ساده تر مي كرد، بود. البته دليل ديگر اين بود که بتوانند براحتي برنامه هاي مورد علاقه خود را تماشا كنند كه در ساعات آخر شب شامل مشاهده فيلم هاي مبتذل بود. بهرحال يك لحظه اين تلويزيون خاموش نشد  و ما دو روز و يك شب در اين اتاق با اين وضعيت نگهداري شديم و از صداي بلند موسيقی، سوز سرما، بی خوابی، دود سيگار، و نشستن ساعتها روي صندلي، عذاب كشيديم. ساعت 12 شب سربازی که مقدار زيادی ورقه به زبان تركي در دست داشت، به سراغ ما آمد. او تلاش کرد با اشاره دست به ما به فهماند، كه اين کاغذها به ايران ارسال مي شوند و از هر كدام از ما ده ها امضاء گرفت. اين کار تا ساعت یک و نیم شب ادامه داشت.

نزديكي های صبح وقتي كمي اتاق خلوت شد، من سه عدد صندلي را كنار هم قرار دادم و توانستم به نحوي روي آنها دراز بكشم و ساعتي بخوابم. پس از يك ساعت از صدای بلند بخاری بيدار شدم. يکی از نيروهای غير رسمي ژاندارمری که به نظر مي رسيد 50 سال سن داشته باشد و اسلحه غير رسمي کلاشينکوف  حمل مي کرد مشغول اضافه کردن ذغال بخاری بود که اين عمل وی باعث سوختن قسمتی از لباسهايم شد. پيرمرد حتي مرا بيدار نكرد كه كمي از بخاري دور شوم. بهر حال كمي خودم را عقب كشيدم و دوباره به خواب رفتم بعد از نيم ساعت باز توسط همان مرد بيدار شدم و مرا مجبور كرد كه از روي صندليها بلند شوم تا خود بتواند روی آنها دراز بكشد. طبيعتاً  با آن جثه بي قواره اي که داشت، نمي توانست به سادگی دراز بكشد. من از كار اين مرد متحير بودم چون در کازینو به اندازه كافي صندلي خالی وجود داشت تا وي مانند من آنها را رديف كند و  بخوابد. اضافه بر اين او نگهبان ما بود و اصولاً حق نداشت بخوابد زیرا وی تنها نيروی باقي مانده در کازينو بود!!

پنجشنبه شب، تا دیر وقت تمام مکاتبات لازم جهت معرفي ما به دادگاه و بازگرداندنمان به ايران انجام گرفت.

حوالی ساعت 9 صبح جمعه، (روزهای جمعه همانند کشورهای اروپايي، در تركيه تعطيل نيست و به جاي آن روز شنبه و يكشنبه تعطيل است) ما را به تنها بيمارستان شهر كه  ساختمان آن قديمی بود، بردند. يك معاينه تشريفاتي چند دقيقه اي براي درج در پرونده که نشان دهد هيچ گونه آثار شكنجه و بيماري در ما مشاهده نشده است انجام گرفت. پرونده دیگر برای معرفي ما به دادگاه آماده شده بود. لذا ما را به دادگاه بردند. با اصراری که به قاضي کردم، چند كلمه به عربي فصيح به من گفت كه او قادر به سخن گفتن به زبان ما نیست. شايد راست مي گفت و شايد هم استنكاف داشت. درهرحال قاضی بدون اينكه امكان دفاعی به ما بدهد ما را به بازگشت به ايران محكوم كرد. بدين ترتيب، من و دو نفر دیگر (افغانی) كه هویتمان توسط مترجم، بعنوان ايراني تشخيص داده شده بود، باید تسليم نيروهاي ايراني مي شديم و بقيه که دادگاه نتوانست هویت ایرانی آنان را ثابت کند، بايد در مرز ايران رها مي شدند.

کاظم مجدم

تهران ـ  آذر ماه 1384

 
< Prev   Next >
Can you work as a Volunteer?
Click here

Members Login

Statistics

Visitors: 3970307

Who's Online

We have 41 guests online

Alahwaz TV

View our Channel
youtube-logo.jpg

human_right.jpg
pdf Click Here to view

Past Programs




Syndicate

Generated in 0.95843 Seconds